تبلیغات
Ahmadak - مطالب نقد(سینما)
Ahmadak

بازیگر درتئاتر به واژگان متن، شیئیت می بخشد. و این از هر كاری دراین جهان پیچیده تر و شورانگیزتر است

شکسپیر بر پرده نقره ای، تراژدی قدرت در کوریولانوس (3)

جمعه 12 اسفند 1390

نوع مطلب :نقد(سینما)، 

شکسپیر بر پرده نقره ای، تراژدی قدرت در کوریولانوس (3)

اقتباس مدرن ریف فاینز

"بین هاملت کوزینتسوف و هاملت لارنس الیویه و بین مکبث پولانسکی و مکبث اورسون ولز یا سریر خون کوروساوا، نه تنها شباهت چندانی نیست بلکه تفاوت ها بسیارند"

اما اقتباس رایف فاینز از "کوریولانوس"، نخستین اقتباس از این تراژدی بزرگ در فضایی معاصر با پس زمینه بحران های سیاسی و اجتماعی زمان ما مثل بحران اقتصادی، شورش های خیابانی و جنگ است.

ریف فاینز، چند سال قبل، پیش از ساختن فیلم "کوریولانوس"، این نمایشنامه را با همین حال و هوا در لندن روی صحنه آورده بود و خود هم در آن، در نقش کوریولانوس بازی کرده بود. بی گمان این تجربه تئاتری، کمک موثری برای تبدیل نمایشنامه به فیلم بود.

فاینز در همان راهی قدم گذاشته است که پیش از او بازیگران و کارگردان های شکسپیرین مثل لارنس الیویه و کنت برانا پا گذاشته بودند یعنی از بازیگری و کارگردانی در تئاتر به بازیگری و کارگردانی در سینما رسیدن، آن هم از طریق اجراهای شکسپیری.

کنت برانا و لارنس الیویه، هر دو با بازیگری و کارگردانی "هانری پنجم" در تئاتر شروع کرده و بعد به سینما رسیدند.

شاید بازی روی صحنه تئاتر، به این افراد اعتماد به نفسی می دهد که بتوانند همزمان در پشت دوربین و جلوی آن نیز با قدرت ظاهر شوند. اتفاقی که در مورد ریف فاینز در کوریولانوس افتاده است.

اقتباس ریف فاینز از "کوریولانوس" از چند جهت قابل توجه است. نخست اینکه فاینز، "کوریولانوس" را در صربستان فیلمبرداری کرده و بلگراد، پایتخت صربستان را جایگزین روم باستان کرده است. او با این کار در واقع، غیرمستقیم به جنگ های خونین معاصر اروپا به ویژه جنگ بالکان ارجاع داده و می گوید که نباید جنگ های ویرانگر معاصر جهان را فراموش کرد، هرچند فاینز در کنفرانس مطبوعاتی فیلم، هرگونه ارتباط آن با جنگ بالکان و درگیری های نژادی در این منطقه را انکار کرد.

ایان مک‌کلن، بازیگر برجسته تئاتر و سینمای بریتانیا نیز قبلا همین کار را در اقتباس خود از "ریچارد سوم" شکسپیر کرده بود. او نیز مکان نمایش را شهری خیالی در بریتانیای دهه سی قرار داد که تحت تسلط فاشیسم بود.

با این که فاینز، فیلم را در فضای معاصر ساخته اما "کوریولانوس" او در واقع اقتباسی نسبتا وفادارانه به متن شکسپیر است. او هوشمندانه دیالوگ ها را عینا حفظ کرده است . سرداران رومی کلام شکسپیر را راحت بر زبان می رانند و جدال لفظی کوریولانوس با مخالفان خود و با مادر و همسرش، نه تنها با زبان شکسپیری آزاردهنده نیست بلکه بسیار جذاب از کار درآمده است.

استفاده از رسانه های مدرن مثل تلویزیون و تصاویر خبری تلویزیونی در صحنه های مختلف به ویژه حضور چهره مشهور رسانه ای بریتانیا یعنی جان اسنو (گوینده شبکه چهار)، شاید پیش پا افتاده ترین تمهیدی بود که ریف فاینس و سناریست او یعنی جان لوگان می توانستند برای مدرنیزه کردن نمایش شکسپیر از آن استفاده کنند، اگرچه سکانس افتتاحیه فیلم که کوریولانوس را در برابر تلویزیون نشان می دهد که سرگرم تیز کردن چاقوی خود و در اندیشه انتقام از مردمی است که در خیابان و در برابر دوربین های تلویزیونی علیه او فریاد می کشند، به تنهایی، ایده سینمایی درخشانی است.

بدون شک همکاری بری اکروید، فیلمبردار زبردست "صندوق جراحت" که تجربه عظیمی در فیلمبرداری صحنه های جنگی دارد، با ریف فاینز در این فیلم، از امتیازهای این فیلم بوده است. اکروید، استاد استفاده از دوربین روی دست در صحنه های نبرد و موقعیت های جنگی است.

"کوریولانوس، نمونه همه سردارانی است که در جنگ می توانند قهرمان باشد اما در عرصه سیاست و اجتماع موجوداتی ذلیل اند است. او نه تنها نمی تواند دل مردم را به دست آورد بلکه در برابر مادر و همسر و فرزندش نیز بی رحم است و سنگدلی نشان می دهد"

صحنه های حمله نیروهای کوریولانوس به آنتیوم و جنگ خانه به خانه، یادآور تصاویر مستند جنگ خانه به خانه ارتش بریتانیا برای فتح بصره است و کاملا معلوم است که فاینز از آنها الهام گرفته است.

اگر کسی نمایشنامه شکسپیر را نخوانده باشد، محال است بتواند فرجام سکانس رودرویی کوریولانوس با مادر و همسر و فرزندش بعد از حمله او به روم، را پیش بینی کند. او روی صندلی در فضایی گروتسک که شبیه یک گاراژ بزرگ است، نشسته و در کمال خونسردی و سنگدلی محض، به التماس های مادر و همسرش گوش می دهد.

ونسا ردگریو نیز در نقش وولومنیا مادر کوریولانوس، مثل همیشه باشکوه و باوقار است و انگار شکسپیر این نقش را برای او نوشته است. قدرت او در بیان دیالوگ های شکسپیری حیرت انگیز است. او همان قدر راحت می تواند نقش یک زن روشنفکر مبارز در فیلم "جولیا" را بازی کند که نقش خانم دالووی را در داستان پیچیده و سیال ذهن ویرجینیا وولف.

کوریولانوس، نمونه همه سردارانی است که در جنگ می توانند قهرمان باشد اما در عرصه سیاست و اجتماع موجوداتی ذلیل اند است. او نه تنها نمی تواند دل مردم را به دست آورد بلکه در برابر مادر و همسر و فرزندش نیز بی رحم است و سنگدلی نشان می دهد. او را می توان تحسین کرد اما نمی توان دوست داشت و ریف فاینز با قدرت، این عشق و نفرت همزمان به این شخصیت را در ما ایجاد می کند. او با کله تراشیده و لباس پلنگی کوماندویی و چشم های دریده، هیبت ترسناکی در این فیلم پیدا کرده است.

بازی در نقش سنگین و دشوار کوریولانوس، قطعا انرژی زیادی از ریف فاینز گرفته است اما باعث نشده که کارگردانی او به ویژه در هدایت صحنه های جنگ و رودرویی کوریولانوس با اوفیدیوس، تحت الشعاع قرار بگیرد.


ادامه مطلب

نوشته انتقادی به ادعاهای جمال شورجه درباره جشنواره فیلم فجر

یکشنبه 7 اسفند 1390

نوع مطلب :نقد(سینما)، 



 انتقادی به ادعاهای جمال شورجه درباره جشنواره فیلم فجر




«دستهای پشت پرده» از ادبیات لمپنیسم فوتبال تا تشکیلات هیات داوران هم نفوذ کرده است!


عدم توجه هیات داوران جشنواره فیلم فجر به اولین ساخته سینمایی پیمان معادی با عنوان «برف روی کاجها» از یک سو و اعلام نام این فیلم به عنوان اثر محبوب مخاطبان از سوی دیگر باعث شده که منتقدانی با دیدگاههای گوناگون درباره تناقض آرای مردم و داوران اظهارنظر کنند. مهدی کشاورز یادداشت نویس و روزنامه نگار جوان سینمای ایران هم با دیدی طنزآلود به این مساله پرداخته است. متن کامل یادداشت کشاورز را به نقل از هفته نامه «جهان سینما» می خوانید:

تفاوت شورجه و ده نمکی
بعضی وقتها خودت حواست نیست که داری به کسی یا گروهی خدمت می کنی که آرزوی زمین خوردنشان را داشتی و هرگز نمی دانی که برخی از ادعاها و حرفهایت (فقط برخی از این حرفها) چقدر میتواند تاثیر گذار باشد! به طور حتم فیلم سینمایی «برف روی کاجها» که در آرای مردمی در صدر قرار گرفت و خلاف ادعای یکی از داوران یکسو نگر جشنواره با دستهای پشت پرده در صدر آرای مردمی قرار نگرفته و بنا بر چند عامل موفقیت این فیلم کاملا قابل باور است یکی از شانس های اکران سال آینده است.

همین که یک نگاه دولتی به طور کامل ارزشهای این فیلم را زیر سوال می برد جنبه کاملا تبلیغی برای این فیلم دارد. به هر حال تعداد تماشاگران آثار سینمایی جمال شورجه ثابت کرده که مخاطب هرگز با آثار او نمی تواند ارتباط برقرار کند و معمولا از صرف بیت المال برای ساخت فیلمهایی که او قرار است بسازد دلخور و شاکی است. حساب او با مسعود ده نمکی کاملا فرق می کند که ده نمکی لا اقل توانست با همه رانت هایی که داشت گیشه ها را تکان دهد و یکی از پر فروش‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران را به اخراجی هایش اختصاص دهد. ده نمکی با هر روش و تمهیدی توانست سرمایه هنگفت آثارش را برگرداند و حتی پولی هم به جیب بزند. فیلم او سرفصل جدیدی را در سینمای ایران گشود که هرکس تعریف خود را از آن دارد. پس وقتی جمال شورجه که سینمایش در اکران عمومی هرگز خریدار ندارد از فیلمی اینچنین بد بگوید حتما این فیلم گروه وسیعی از مخاطبان را به سمت خود جلب می کند. (دقیقا مثل اتفاقاتی که برای دو فیلم جدایی نادر از سیمین و اینجا بدون من در گیشه افتاد.)

برای دیدن این زیبایی ها باید قدت بلند باشد و دلت صاف صاف!
چطور می شود که یک داور که مهمترین خصلتش باید بی طرفی باشد اینچنین از دستهای پشت پرده حرف می زند؟ مگر قبل از جشنواره به گواه بسیاری از منتقدان فیلم «برف روی کاجها» به عنوان یکی از فیلمهای مهم جشنواره سی ام معرفی نشد؟ مگر اسم پیمان معادی به عنوان رفیق گرمابه و گلستان این روزهای اصغر فرهادی تحت تاثیر همان سینما نمی تواند نظر گروه زیادی از مخاطبان عام و خاص را جلب کند؟ مگر خاطره ژست افتخار آمیز معادی در مراسم گلدن گلوب نمی تواند تبلیغی بسیار مهم برای فیلم او باشد؟ مگر پیمان معادی ره صد ساله را در یک شب رفته؟ مگر فیلمنامه های او از سالها پیش مورد استفاده فیلمسازان سینمای ایران قرار نگرفته؟ مگر بازی درخشان و خاطره انگیز او در فیلم بزرگ و جهانی «جدایی نادر از سیمین» نمی تواند خیلی ها را در انتظار اولین اثر سینمایی معادی نگه دارد؟ مگر مخاطبان جشنواره فیلم فجر در سالهای گذشته در انتخاب های خود انگشت روی آثاری نگذاشتند که اصلا با سلیقه هیات داوران جور در نیامده بود؟ از «مارمولک» مهمتر؟ مگر حضور یک مهناز افشار متحول شده نمی تواند دلیلی برای جلب نظر مخاطب باشد؟ مگر صحنه های درخشان بازی صابر ابر ، ویشکا آسایش و حتی زانیار خسروی از سوی بسیاری از منتقدان تحسین نشده است؟ مگر قاب بندی های هنرمندانه محمود کلاری و زخمه دلنشین کارن همایون فر بر مفاهیم و مضمون پردرد و غیر قابل کتمان برخاسته از جامعه امروز و بهره مندی از عناصر حرفه ای و کاربلد سینمای ایران برای تولید یک اثر استاندارد و خوش استیل کافی نیست؟ مگر فیلمنامه ظریف و شوکهای به جا و پایان کاملا فکر شده و حساب شده قصه و تعلیقات به جایی که در فیلمنامه وجود داشت و به کارگیری دیالوگهای هدفمند نمی تواند فیلمی را از آب و گل در بیاورد که هیچ کس به خود اجازه ندهد تهمت‌هایی ناروایی را برآن وارد کند؟

... اما ظاهرا به راحتی به خود اجازه می دهند و اینکه میزان رای ملت است را به بوته فراموشی می سپارند. اما اکران عمومی فیلم حال هر داور دور از عدلی را بد خواهد کرد . لابد خواهند گفت دست‌هایی در کار بود که این فیلم با استقبال مردم روبرو شود. ظاهرا این «دستهای پشت پرده» از ادبیات لمپنیسم فوتبال حتی تا تشکیلات هیات داوران هم نفوذ کرده است! درست است دستهایی در کار است اما این دست همان دست همه هنرمندان و کاربلدانی است که دست یکدیگر را گرفتند و حاصلش شد «برف روی کاجها» که هم باید سردی برفش را دید و هم ارتفاع کاجش را . البته برای دیدن این زیبایی‌ها باید قدت بلند باشد و دلت صاف صاف.


منبع : شبكه ایران








نگاهی به فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میرکریمی

دوشنبه 23 آبان 1390

نوع مطلب :نقد(سینما)، 



نگاهی به فیلم «یه حبه قند» ساخته رضا میرکریمی





پنجره ای رو به هویت پ‍‍ژمرده و معصومیت از دست رفته ی روزگار پاك و بی آلایش گذشته ی نه چندان دور ما

  جواد محرمی: "یه حبه قند" برای همه ایرانیان فیلمی نوستالوژیک است به خصوص نسل قدیمی تری که هنوز آن فضا و نقش سنتی از ذهنش پاک نشده است. فیلم «میرکریمی» تماشاگر را غافلگیر می کند. پرنده خیال ذهن مخاطب ایرانی را با یک طراحی راز آلود بر فراز خاطرات قدیمی کوچ می دهد و ارتباطی تلنگر آمیز با تماشاگر ایجاد می کند. بی تردید بسیاری از ما که به اقتضای زمان بی رحمانه روح سرد و خشن زندگی آپارتمانی بر سرمان سایه انداخته تماشای فیلمی که به جزئی ترین نکات و ظرایف زندگی سنتی ایرانی وفادار بوده و طرحی رنگارنگ از جریان یک زندگی ایرانی را در قالب یک فیلم بلند سینمایی بازنمایی می کند بی نهایت سر ذوقمان می آورد.

"یه حبه قند" بیشتر از اینکه به عنوان یک فیلم ما را لحظاتی مستغرق در یک زندگی ناب ایرانی کند تذکری است از سر درد و دلسوزی که خلوص و پاکی از دست رفته مان را به یادمان بیاورد. فیلم «میرکریمی» پنجره ایست رو به هویت پژمرده و معصومیت از دست رفته روزگار پاک و بی آلایش گذشته نه چندان دورما.

بازخوردی که فیلم تا به حال داشته موید این است که ارتباط خوبی با مخاطب ایجاد کرده است. نه اینکه بگوییم این موج مثبت غیر قابل انتظاربود. پیش از اکران فیلم هم از تصاویر و پوستر های پخش شده از آن و سابقه ذهنی که از کارهای قبلی میر کریمی داشتیم می شد فهمید که "یه حبه قند" اثر قابل ستایشی از آب در آمده است. آن چیزی که فیلم را برای مخاطب ایرانی جذاب کرده مهارت «میر کریمی» در استفاده از رنگ و نور و زاویه دوربین و استفاده به جا از تمهید اسلوموشن است که در کنار طراحی مناسب صحنه و قاب بندی های حرفه ای به "یه حبه قند" جذابیتی یگانه بخشیده است.

تماشای فیلم "یه حبه قند" اگر فقط همین یک مزیت را داشته باشد که دقایقی کوتاه ما را به یاد زندگی ناب ایرانی که تدریجاً از آن فاصله گرفته ایم انداخته و غرق در لحظه های شیرین یک زندگی از دست رفته کند رسالت بزرگی انجام داده است. در "یه حبه قند" از نقطه اوجی وجود دارد نه کشمکشی ونه گرهی که به گره گشایی برسد. عناصر و قواعد مرسومی که هنوز جایگاه معتبری در یک روایت داستانی دارد. اما فیلم ارتباط عمیقی با مخاطبش برقرار می کند.

"یه حبه قند" برشی است از یک زندگی . قطعه ای است از یک پازل بدون هیچ دخل و تصرفی در حقیقت، تصویری است بی ادعا از صفا و صداقت و صمیمیت یک اجتماع انسانی در جغرافیایی به نام ایران، روایتی است ساده و بی آلایش از عمق لایه های پیدا و پنهان یک زیست بوم شرقی، فیلم «میرکریمی»" برجسته کردن اصالتها و ریشه های زیبای یک ملت است.

جریان فیلم در شهر یزد می گذرد. شهری که با درایت مسؤولینش حداقل در بسیاری از بخشها از گزند بلند مرتبه سازیهای نابهنجار در امان مانده و این در چند نمایی که دوربین «میرکریمی» از بالا شهر را نشان می دهد به خوبی به نمایش در می آید. «میرکریمی» رویکرد هوشمندانه ای در انتخاب لوکیشن از خود نشان داده است. کاری که پیشتر در "خیلی دور خیلی نزدیک" هم انجام داده بود. فضای کویر در "خیلی دور خیلی نزدیک" جای خود را در "یه حبه قند" به خانه ای در شهری کویری داده است.

ضعف اصلی یه "حبه قند" بازهم همان قصه تکراری سناریو در سینمای ماست. بی تردید تمهید قرارگرفتن یک خانواده شلوغ سنتی در معرض یک سو وشون ایرانی برای پرداختن به ریزه کاریهای یک زندگی ناب ایرانی فکر بدیع و جالبی است اما آنچیزی که در این بین می لنگد و مقدار زیادی با کارگردانی دقیق و زبردستانه «میرکریمی» و بازیها و دیالوگهای خوب از چشم پنهان مانده سناریو است. حال و هوای فیلم تماشاگر را به یاد مهمان مامان «مهرجویی» می اندازد. فیلمی که اقتباسی است از نوشته نویسنده بزرگ ونامی کشورمان «هوشنگ مرادی کرمانی». هر چند در گفت و گوی کوتاهی که با خود «میرکریمی» داشتم خود را از ورود به چنین مقایسه های بر حذر دانست. معلوم نیست که فیلمنامه نویس تاثیری از فیلم "مهمان مامان" یا داستان «مرادی کرمانی» گرفته است یا نه. من کتاب را نخوانده ام اما داستان "مهمان مامان" از روایت قوی تری برخوردار است. در "یه حبه قند" با شخصیتهای زیادی مواجه ایم که در جریان یک زندگی سنتی با کنش ها و واکنشهای زیادی رودر رو می شوند. شلوغی کاراکترها در موقعیتی مثل یک جشن و یک عزا و پرداخت نصفه نیمه به زندگی خصوصی برخی از آنها مثل خبر دار شدن روحانی با بازی فرهاد اصلانی از ابتلای خود به سرطان و کندن زمین برای زیرخاکی توسط کاراکتری دیگر و آمد و شد ها و دیالوگهای پیاپی که در جهت دراماتیزه کردن بیان نمی شود همه و همه از تبدیل شدن فیلم به یک شاهکار سینمایی جلوگیری می کند. تصاویر مانند یک گالری با شکوه عکس پی در پی ظاهر می شوند و تماشاگر را در زیبایی و شکوه خود غرق می کند واین آنقدر هنرمندانه انجام می شود که در پایان فیلم فراموش می کنیم که ما نه در تعلیق درام که در تعلیق رنگ و نور و فضا غرق بوده ایم.

در هر صورت باید گفت که "یه حبه قند" تمام قد با تعریف ما از سینمای ملی که مدتهاست در پی آنیم پهلو می زند.برای میر کریمی آرزوی موفقیت می کنم. همین که برای به تصویر کشیدن فرهنگ ایرانی فیلم می سازد باید به او تبریک گفت. ما با اثری مواجهیم که به هویت و فرهنگ ایرانی وفادار و پایبند است و همین که با مخاطب عام وخاص سینما ارتباط خوبی برقرار کرده شایسته تقدیر است.
«میرکریمی» را وقتی دیدم که برای بازدید به نمایشگاه مطبوعات آمده بود.به او گفتم به نظر من هنوز بهترین فیلم او زیر نور ماه است. واضح بود که از این حرفم خوشش نیامد اما در کل "یه حبه قند" اثری است که نیازش امروز بیشتر از هر زمانی حس می شد و آینده هنر هفتم در سرزمین ما به این نوع از سینما نیاز مبرمی دارد.


منبع : شبکه ایران






فیلم گاو

دوشنبه 23 آبان 1390

نوع مطلب :نقد(سینما)، 




فیلم گاو


   امید بی نیاز


صحنه‌ای از فیلم گاو


  فیلم «گاو» دومین تجربه فیلمسازی داریوش مهرجویی پس از الماس ۳۳ (سال ۱۳۴۶) است؛ فیلمی كه در سال ۴۸ باعث شد بسیاری از نگاه ها را به سوی سینمایی فكور و جدی فراخواند. مهمتر از این امر نیز بین ادبیات و سینما پیوندی ناگسستنی ایجاد كند و ظرافت های قصه گویی و گوشه ای از هرمنوتیك متن را در ساختار تصویری به نشانه های دیداری درآورد. این فیلم خاستگاه سه ژانر ادبیات، تئاتر و سینماست كه با بیان ساده و ملموس سینمایی مهرجویی به اثری ماندگار بدل شده است. ادیب و منتقدی درباره سبك رئالیسم جادویی آمریكای لاتین گفته است كه ریشه این سبك نوشتاری در ادبیات ایران است. وی در این باره متن فیلم گاو را مثال می زند و آن را نمونه ای می داند كه شاخص تر از آثار اولیه سبك رئالیسم جادویی خود را به رخ می كشد. بی شك آنچه كه از ویژگی های این سناریو و داستان ادبی پشت آن برمی آید، وفاداری به دستمایه های نوشتاری اقلیمی و بومی است؛ «گاو» تم ساده ای دارد. حركت عناصر داستانی براساس منطقی آرام و ملایم جولان می یابد. جنس رئالیسم متن با این كه بی شباهت به واقع گرایی چخوف در داستان كالسكه چی و تعامل مرد كالسكه دار با اسبش نیست، اما در نوع خود ممتاز و منحصر به فرد نیز می نماید. این ممتاز بودن در نوع دگردیسی شخصیتی مش حسن و تنهایی او پس از فقدان گاو به چشم می آید. این امر هم نمودی است كه می تواند به یكباره ژانر داستانی را از یك رئالیسم صرف و معمولی به سوی رئالیسم جادویی هدایت كند. مش حسن شخصیتی ساده و روستایی است كه دغدغه های او براساس محیط پیرامونش تعریف شده است. اما در عین حال دگردیسی شخصیتی وی بی شباهت به فیلسوفی شاعر مسلك نیست كه به طور ناگهانی در میدان شهر پاریس زمام تفكر از دست می دهد و خسته و فرتوت از بازخوانی تفكر مغرب زمین به سوی اسبی می رود كه شاید در آن لحظه برای او دیدن نجیب ترین موجود است. قصه فیلم گاو در اوج سادگی روستایی عمق می گیرد و به اثری مبهوت كننده تبدیل می شود. مش حسن یك گاو دارد. او گاو خود را خیلی دوست دارد. زیرا این گاو منبع گذران زندگی وی و خانواده اش است. مش حسن یك روز به شهر می رود. در غیاب او گاو بیمار و تلف می شود و هنگام بازگشتش به آبادی با حسی غریب روبه رو می شود. اهالی روستا از بین رفتن گاو را از مش حسن پنهان می كنند، اما در نهایت قضیه را به او می گویند و مش حسن در چنین موقعیتی قوه تعقل خود را از دست می دهد. شب ها در طویله می خوابد، به خوردن كاه و یونجه و علف روی می آورد و خود را گاو مش حسن تصور می كند. در چنین زاویه ای پرداخت داستانی تراژیك نیز هست؛ تراژدیایی كه در اثر كوچك بودن محیط و دنیای كم حجم پیرامون به شكلی ناخواسته روی می دهد و انگار كسی هم در پیشامد آن مقصر نیست. شخصیت پردازی سینمایی مش حسن با نقش آفرینی عزت الله انتظامی به اوج زیبایی های خود رسیده است. این فیلم همچون مهرجویی برای انتظامی نیز به منزله نخستین برگ درخشان كارنامه هنری رقم می خورد و بازیگر نه چندان نام آشنای آن روزگار در عالم سینما را به یكباره به سر زبان ها می اندازد. دگردیسی شخصیتی مش حسن، در شیوه بازی انتظامی زیبا و خیره كننده است. ممیك چهره بازیگر، گشاد شدن چشم ها، تغییر تن صدا و نزدیك كردن آن به فردی نامتعادل كه خود را گاو می داند، خیره كننده است. ساختار قصه، لوكیشن روستایی و تكنولوژی سینمایی ابتدایی این امكان را به انتظامی تئاتری می دهد كه با فن و فوت و آموزه های خود از عالم تئاتر تمام و كمال مایه بگذارد.
    بازی علی نصیریان نیز در این فیلم چشمگیر است. نصیریان كه خود این قصه را برای اجرای تئاتری آن در تلویزیون به صورت درام درآورده است، گویی چندان مشكلی با نقش خود «مش اسلام» ندارد. او انگار در نقش حل شده است. تمرینات پیش از آغاز این فیلم به نصیریان تئاتری نیز امكان می دهد كه در قالب نقش خود بازی به یادماندنی را به جا بگذارد. در فیلم گاو بازیگرانی از جمله عزت الله انتظامی، علی نصیریان، جعفر والی، جمشید مشایخی، پرویز فنی زاده، عصمت صفوی، عزت الله رمضانی فر، مهین شهابی و... به ایفای نقش می پردازند. اغلب این بازیگران هم نه تنها با تجربه ایفای نقش روی صحنه به این فیلم آمده اند بلكه خود عضو اداره تئاتر هستند. در واقع وجهه تئاتری بودن آنها در زمان ساخت فیلم بسیار پررنگ است. این امر در بیان های تئاتری و ادای دیالوگ های بازیگران بسیار نمود دارد. معمولاً متن سعی می كند كه به نوعی شبه زبان معیار منطقه بپردازد. یعنی در عین حال كه زبان سناریو فارسی سلیس و روانی است، نوع ادای كلمات با فارسی معیار یا لهجه مردم تهران فرق دارد و در واقع نسخه اوریژینال و اصل خود مردم روستایی به شمار می رود. این لهجه در نوع خود به ابعاد شخصیت پردازی آدم های قصه كمك شایانی كرده است. شاید یكی از زیباترین نمونه های آن نحوه سلام كردن اهالی روستاست كه در هنگام رویارویی با مش حسن در زمان اختلال حواس او به چشم می آید. آنها لفظ سلام علیك را به صورت شكسته و خلاصه به كار می برند و این كلام تا حدی زیبا و شنیداری می شود كه از كیفیتی موسیقایی و آهنگین برخوردار می شود. اغلب بازیگران فیلم نیز برای ادای دیالوگ ها با تغییر حالت شكل فیزیكی لب ها، تغییر صوت و شكل ظاهری و صوری كلمات، خلاصه و شكسته ادا كردن واژگان با كمك المان های حالت دهنده به صورت و ... بیان گفتاری متن و ساختار تصویر را به شكلی هماهنگ ارائه می دهند.
    متن فیلم گاو به لحاظ ساختار قصه و پیچیدگی های درون متنی از نوعی سادگی غیرمنتظره و اعجاب انگیز برخوردار است. كلیت اثر برای نویسندگان و دانشجویان داستان نویسی و فیلمنامه نویسی مانند اثری مدرسه ای، معیار و استاندارد به شمار می رود.
    
    
    بافت زبانی و زیرساخت زبان به لحاظ سادگی به داستانی در كتاب های درسی شبیه است و همواره این امكان را برای طیف عظیم و فراگیر مخاطبان فراهم می كند تا با این اثر ارتباط عمیق و درونی پیدا كنند. دیالوگ های دقیق و حساب شده به نحوی در متن طراحی شده اند كه همواره امكان جابه جایی آنها سخت و دشوار است. دراین میان بیان تئاتری بازیگران بر بومی گرایی زبان می افزاید و لهجه خاص آنها در فیلم به پرداخت شخصیتی آدمها و تعریف آنها در موقعیت های مكانی و زمانی كمك می كند. لوكیشن فیلم در روستایی در قزوین قرار دارد. روستایی كوچك و دورافتاده كه خود به لحاظ ویژگی های محیطی و اقلیمی به باورپذیری شخصیت ها كمك كرده است. قصه و ساختار داستانی فیلم گاو آنقدر ساده است كه همواره ما را به كشف نكته برجسته ای وا می دارد. زیرا سادگی شخصیت ها و دنیای آنان همواره بی نظیر به چشم می آید. پرداخت سینمایی مهرجویی از این فیلم ۱۰۰دقیقه ای سیاه و سفید نیز با بیانی روایی و شفاف صورت می گیرد و همواره ابعاد جذابی از لحظه های حسی و روحی و روانی شخصیت ها و زوایای متن را به تصویر می كشد. شخصیت ها دراین فیلم اغلب نمایانگر یك تیپ اجتماعی تعریف شده درچارچوب روستا هستند. بنابراین دنیا و كنش ها و واكنش های آنان همواره تحت تأثیر شخصیت محوری و دغدغه های فكری و روحی و روانی او قرار می گیرد. مش اسلام (علی نصیریان ) و كدخدا (جعفر والی) نمودی از این تیپ های جامعه روستا هستند كه در اثر فراز و فرودهای روحی و روانی مش حسن به تعریف های دیگری می رسند و همواره زوایای دیگری از ابعاد وجودی خود را نشان می دهند. مش اسلام كه با بازی علی نصیریان به پرداختی عمیق و روان شناختی نزدیك می شود، نشانگر شخصیتی با مرام و معرفت و اهل جوانمردی است. او همواره پررنگ تر از كدخدای روستا هم به چشم می آید و در مواقع بحرانی و اضطراری مانند فردی دانا به حل بحران و مشكلات می پردازد. اگر دقت كنیم ما همیشه او را با رفتاری ملایم و طول موج درونی آرام می بینیم، اما هنگامی كه به همراه كدخدا و دیگران، مش حسن را برای مداوا به شهر می برد، به طور ناگهانی برای دقایقی زمام عقل را از دست می دهد و با تركه به كتك زدن مش حسن می پردازد. او در این حین حالتی بی تعادل دارد و انگار باور كرده است كه مش حسن به راستی گاو است. در چنین لحظه ای اوج توهم مش حسن به چشم می آید. او كه توسط افراد آبادی طناب پیچ شده است، به یكباره از دست آنها فرار می كند و از دره خود را به پائین پرتاب می كند و به این شكل پایانی تراژیك را برای زندگی خود رقم می زند.
    فیلم گاو بنا به دلایل فراوانی از سنگ های زیربنایی تاریخ سینمای ایران به شمار می رود. این فیلم همواره دارای شناسنامه ای اصیل و دربرگیرنده باورهای منطبق بر قصه است. مهرجویی كه پیش از ساخت این فیلم تجربه ناموفقی را درعرصه فیلمسازی پشت سر گذاشته بود با این فیلم به باورهای تازه ای در عالم سینما رسید؛ سینمایی كه همواره توانست به جای تكیه بر مسائل پیش پا افتاده و بی ارزش بر عمق و محتوا تكیه داشته باشد و چهره ای عمیق و ژرف از انسان را ارائه دهد؛ انسانی كه به لحاظ المان های شخصیت پردازی در زمره بزرگترین شخصیت های داستانی تاریخ ادبیات جهان قرار دارد و سادگی و هستی شناسی وی به نحوی غریب و اسرار آمیز مخاطب را با خود درگیر می كند. همذات پنداری با شخصیت های فیلم آنقدر زیاد است كه همواره بی نظیر به نظر می رسد. بی شك اگر از مخاطبان فیلم درباره شخصیت های سینمایی و ماندگارترین آنها سؤال بپرسیم، نام مش حسن یكی از گزینه های ثابت ذهن آنهاست. ماندگاری یك شخصیت داستانی نیز از قدرت و ابعاد شخصیتی عمیق و انسانی او خبر می دهد. این درحالی است كه مش حسن بسیار ساده است و به لحاظ افق دید و معرفت شناسی از سطح مرزهای روستا فراتر نرفته است.
    بنا براین سادگی غیرمنتظره و در عین حال اسرار آمیز او همواره سخن آن ادیب را به ذهن می رساند كه سرچشمه سبك رئالیسم جادویی را در قصه های ایرانی به ویژه داستان فیلم گاو دانسته بود. با تمام این تفاسیر این فیلم به تناسب زمان و مكان یكی از آثار حرفه ای و بی بدیل است. زبان هنری این اثر در دوره ای كه الفاظ ركیك و غیرهنری ورد زبان شخصیت های سینمایی بود، به سوی بیانی ساده، پاك و در عین حال فلسفی و هستی شناختی می رود. بررسی زبان شناختی سینمایی فیلم گاو در مقایسه با سینمای دهه ۴۰ بی نظیر است. این تنها فیلمی است كه زبان، ذهنیت و شخصیت آدم ها را در مجموعه روحی و فیزیكی آنها به شكلی انسانی و واقعی ارائه كرده است؛ زبانی كه اگر چه ساده و روستایی است اما در فرامتن خود به سوی آفاق فلسفی و هستی شناختی خیز برمی دارد.
    
    
 


نقد فیلم سن پطرزبورگ

یکشنبه 24 مهر 1390

نوع مطلب :نقد(سینما)، 



نقد فیلم سن پطرزبورگ

نویسنده گان: پیمان و مهراب قاسم خانی

کارگردان: بهروز افخمی

جمله فیلم: -از دید من-: "زهی خیال باطل!"

نمره کلی -از دید من-: 20/18

خلاصه: یک زندانی آزاد شده  به طور اتفاقی کلماتی درباره گنجی بزرگ می شنود. او به همراه شاهد دیگر ماجرا با کشمکش و دعوا به دنبال این گنج راه می افتند.

 


نقد فیلم:

بهروز افخمی در کارهایش افت و خیز زیادی دارد. نگاه کنید به همین دو اثر اخیرش (سن پطرزبورگ و فرزند صبح) و ببینید چقدر می توان در دریافت تحسین و ناسزا مستعد بود! سن پطرزبورگ اما از نقاط روشن و برجسته کاری افخمی ست؛ کمدی مفرحی (و از گفتن کمدی منظور دارم چون واقعاً کمدی ست، به مسئله ای سیاسی-در عین ظاهر غیر سیاسی اش- اشاره می کند که نقاب هجوش را کنار می زند) که علیرغم ظاهر نسبتاً شباهت زده اش به کارهای معمول روز (رابطه دوز و کلک بار و زنان مجلل با مردان شیک پوش) دیالوگ هایی بدیع دارد و حرفی نو.

صحبت های راوی در لابه لای فیلم-که به مستند می ماند و البته دروغ هم نیست-  انسان را به فکر فرو می برد؛ آیا این گنج واقعاًٌ وجود دارد؟ در واقع نویسنده دارد به بیینده بیرونی هم نهیب می زند که: بله! اکر خود تو هم بودی الان به دنبال گنج راه افتاده بودی!..

نتیجه گیری نهایی فیلم انسان را شگفت زده می کند! شوخی با انجمن های پادشاهی (که نظیرش را در ایران خودمان هم داریم) به طرزی جالب همراه با بیانی منطقی (در عین کمدی) واقعاً بدیع و قابل تحسین است. هر چند گهگاه فیلم از منطق روایی گریزان می شود و روندش به گونه ای می شود که چندان قابل پذیرش نیست، اما بیننده نیز کم کم و با گره گشایی ادامه ماجرا موضوع برایش بامزه و باور پذیر تر می شود.

سن پطرزبورگ را اثری مشابه نیش زنبور ببینید.. شاید هم کمی بهتر.. نمی توانم نگویم که در لحظه ای که قاسم خانی داشت برای دختر از بهترین جراح بودنش در دنیا می گفت و بعد.. پوزخند تنابنده را دیدم.. آنقدر خندیدم که مدتی طولانی بود اینقدر نخندیده بودم! بازی تنابنده (که به راستی کشف جدید سینمای ایران و به نظر بنده بهترین بازیگر حال حاضر ایران است) همراه با یکی از نوادر بازی های پیمان قاسم خانی (که عادت کرده بودیم پشت پرده به نوشته هایش بخندیم) معجون دلپذیری را رغم زده که دیدنش برای مشتاقان سینمای کمدی لازم است.





فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
طبقه بندی
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
رتبه پیج رنک سایت یا وبلاگ شما در گوگل کلیک کنید